منتظر تنها

 




"اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن
صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ
فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ
وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائدا وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا
وَ عَیْناً
حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا" 
                 


خدایا، در این لحظه و در تمام لحظات،
سرپرست و نگاهدار و راهبر و یارى گر و راهنما و دیدبان ولیت
حضرت حجّة بن الحسن-
که درودهاى تو بر او و بر پدرانش باد-
باش، تا او را به صورتى که خوشایند اوست
[و همه از او فرمانبرى مى‏نمایند]
ساکن زمین گردانیده،
و مدّت زمان طولانى در آن بهره‏مند سازى

 

 

 

مردی از تبار گل یاس



 در انتهاى شبى دراز
 در میان سوسوى آینه‏ها
 در سال مرگ برگهاى جوان
 در پشت دیوارى از سکوت
 مردى خواهد آمد
 از جنس بلور
 مردى که سکوتش، سبز
 تنهایى‏اش، زیبا
 و چشمهایش قشنگ ‏تر از نگاه نجیب شکوفه‏هاست
 مردى که بهترین ترانه خلقت را سر خواهد داد
 اللَّه‏اکبر اللَّه‏اکبر اللَّه‏اکبر
 مردى مى‏آید
 مردى خواهد آمد
 مردى از تبار گل یاس

 او خواهد امد..............

 

 

 

سلام به همه ی دوستای گلم ،  قول دادم بهترین پاسخ به سوالم رو توی این اپم معرفی کنم الوعده وفا....

با تشکر از همه ی کسانی که بهم جواب دادن از دوستای گلم قریب غریب ؛ DC ؛ نگین الوند  صدای فردا ؛ یا مهدی موعود ؛ جوانان منتظر؛ یه دل تنها و..... به خاطر نظرات قشنگشون واقعا سپاسگزارم....یاحق

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٥ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط یاسین نظرات () |

من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برایت مینویسم:

در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم گذار خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو

کلبه غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام!!!در کلبه را باز کن و سراغ بغض خیس پنجره برو!

حریر غم هارا کنار بزن مرا خواهی دید با بغض کویری غرق عصاره ی انتظار پشت دیوار دردهایم نشسته ام...!

آدرس سرراست است؟؟؟؟؟؟؟

 

سلام به همه ی دوستای گلم.........

میخواستم یه سوال ازتون بپرسم خوشحال میشم با حوصله بهش جواب بدید؛

قول میدم که قشنگ ترین پاسخ رو حتما توی اپ بعدیم بزارم...

_ منتظر واقعی یعنی........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۱ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط یاسین نظرات () |

 

 
کران شرق، کمان خطر کشید بیا!
کویر فتنه امان مرا برید، بیا!
در آسمان کبودم، کران سبزی باش
بیا که قامت این کهکشان خمید، بیا!
خدای تیغ رهایی! چه حاجت آن که دهد
طلوع سبز ترا این فلک نوید؟ بیا!
فراخنای انا الحق! برای دیدن تو
به روی دار، سرم باز سرکشید بیا!
به خون نشست هزاران دل تماشایی
هزار دیده به یاد تو آرمید، بیا!

 


نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۸ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط یاسین نظرات () |

ای اخرین توسل سبز دعای ما

                                     ایانمیرسد به ظهورت دعای ما

شنبه دوباره شنبه دوباره سه نقطه چین....

                                     بی تو چه زود میگذرد هفته های ما..

                             ................................                   

          

در تمنای نگاهت بی قرارم تابیایی

                                          من ظهور لحظه ها را میشمارم تا بیایی

خاک لایق نیست تا به رویش پا گذاری

                                         درمسیرت جان فشانم گل بکارم تابیایی

 

                  

                               ..............................

  

  یک روز جمعه کسی ارام می اید....

   نگاهش خیس عرفان است....

   قدم هایش پراز معنا....

   دلش از جنس باران است...

   کسی فانوس بر دستش مثال نور می اید...

   امید قلب ما روزی مثال نور می اید..........

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج...........

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٥ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط یاسین نظرات () |

سلام.........

فردا را چگونه
می توان دید. فردایی که امروزش همه در غوغا است. فردایی که امروزش را از عمق افکار
خسته مردم می بینم. کجاست یک دل آرام. کجاست آرزوهای آرزو نشده. کجاست امیدی که باز
سوی امیدوارش باز گردد. نمی دانم دلم را دست کدامین فکر بسپارم. نمی دانم اشکم را برای
که بریزم. نمی دانم سوز عشق را از که باید بیاموزم. کاش میشد در بن بست سکوت خانه ای از فکر نساخت. کاش میشد عشق را در خاکستر
یاد ها نگاه داشت. کاش میشد اشک را در جویبار احساس نریخت. چشمانم از خیره شدن بر صفحات
خالی ذهنم خسته شده نمی دانم چرا هر چه در بیراه های تنهاییم پرسه میزنم خانه تنهایی
هایم را نمی یابم کاش می آمدی و من را از حصار سخت دو دلی نجات میدادی دیروز روز
تو بود روز شنیدن بوی نرگس روز دیدن خال گونه ات روز انتظار روز تقدیم اشکها بر زیر
پایت روز شکستن دیوار دوری هفت روزمرا دریاب می دانی چه هستم می دانی چه باید باشم
می دانی چه می خواهم باشم دستم را بلند کرده از تو مدد می خواهم تا یک دل آرام را
, تا آرزوی بازگشتت را , تا امید به انتظارت را از تو طلب کنم  می خواهم
بدانم  چگونه دلم را به دست افکار تو ,
اشکم را در دامان تو , سوز عشق را برای تو داشته باشم دیگر نمی گویم کاش میشد
میگویم از تو می خواهم که خانه ای را که در بن بست سکوت ساخته ام ویران سازی  میگویم از تو می خواهم که عشق به خودت را همچون داغی
آتش در سینه ام نگاه داری میگویم از تو می خواهم که اشک هایم را در جویبار انتظارت
بریزم  با او حرف زدم صدایم را از میان انبوه
درد های عاشقانش شنید من می سوزم جوابش را نمی شنوم دفتر افکارم سفید است  اما او برایم نوشته است با رنگ سفید می خواهد من
خود بیابم می دانم نوشته است که فریاد سکوتش بلند است آری باید بشنوم می دانم که سبکی
هوای درونم از گرد و غبار قدمهایش بر روی ذهن پریشانم است می دانم که آرامش دریای قلبم
از آرامش آبیه نگاهش است منتظر آمدنم است پس منتظر آمدنش می مانم با عشق به او , با
مدد از او



و با توکل از خدای او.



آقای ما!



در عبور از گذر
لحظه ها، در تپش مدام زمین و نگاه زهرآلود زمان، دستهای ما تو را می طلبد یا مولا!
مهر در سراشیب جاده ی عمل زیر چرخهای سنگین ستم له میشود در نبودت! تو ما را رها نخواهی
کرد و ما هر روز و هر ساعت و حتی هر ثانیه در آرزوی زیارت رخ چون خورشیدت، دست بر آسمان
داریم و در محمل نیاز، از پروردگار بلند مرتبه، ظهور پرشکوه تو را تمنّا می کنیم!        



آقای ما!



بیا که احساس نیازمند
توست! پرنده ها در سلام صبحگاه خود تو را می خوانند و گلها به امید نوازشت رخ می نمایانند!
بیا که دستهای نا توان ما در آرزوی یاوری تو مولا، شب و روز از گونه هامان قطرات شبنم
را بر می چیند و لطافت باران را به جاده های عشق می پاشد، بلکه گلستانی بسازد از گلهای
ناز و اطلسی که فرش راهت باشد و خاک قدمت! بیا که زمین تشنه ی محبت و سلام توست و زمان
در نقطه ی انتظار ایستاده است.



در جشن با شکوه
روزی که آغاز می شود و در تمامی روزهایی که شیرینی نام تو بر لبانم می نشیند من عهد
دیرینه ی خویش را با تو تازه می کنم و دست بیعتم را در زلال دستانت معطر می سازم تا
شعر سپید این عشق در صحن دلم تکرار شود .



طراوت جاری این
عهد و بیعت هرگز از باغ خاطرم بیرون نمی رود و پیوسته شال سبز محبتت را بر گردن می
نهم تا نوازشگر شانه های لرزانم باشد.



خالق مهربان من
!



اگر دست تقدیر
تو ، لباس سپید آخرت را بر تن من پوشاند و درخت زندگی ام، تنبه خواب زمستانی و ابدی
خویش سپرد و میان آن ماه تابان در آسمان چشم مردمان آشکار شد ، مرا از محراب قبرم بر
انگیز و توفیق احرام در صحن و صفایش عنایت کن تا لبیک گویان در گرد کعبه ی وجود مقدسش
طواف کنم



ای اجابت کننده
هر دعا !



پنجره قلب منتظران
رو به آسمان بی کرانت گشوده است تا به یک اشارت
تو، غبار غم و اندوه غیبت از دل ها بر خیزد و چشم ها به تماشای باران ظهور بنشیند.



 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٥ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط یاسین نظرات () |

در هیچ پرده نیست نباشد نوای تو
عالم پراست ازتو و خالیست جای تو

هرچند کائنات گدای در تواند
یک آفریده نیست که داند سرای تو

از مشت خاک من چه بود لایق نثار
هم ازتو جان ستانم و سازم فدای تو

غیر از نیاز وعجز که در کشور تونیست
این مشت خاک تیره چه دارد سزای تو

((صائب))چو ذره‌ای است چه دارد فدا کند
ای صد هزار جان مقدس فدای تو

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٤ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط یاسین نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ